خاطرات شما از ازدواج موقت - خرداد 1385

مخصوص زوجهای جوان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
خاطره از آقای شاکری ( ای کاش شب تشریف داشتین ، خوشحال میشدیم )

 

سایت خوبیه خوشحالم که یکی پیداشده که شجاعتش رو داشته باشه که بتونه سنت (غلط) شکنی کنه و راه رفع نیاز حلال رو به آدمها یادآْور بشه. من 35 سالمه و یک بار تا حالا ازدواج موقت کردم جریانش مال حدود یک سال پیشه. در همسایگی شرکتی که درش کار میکنم دفترخانه ای بود که صبح ها وقتی با اتوبوس واحد سر کار میرفتم بعضی وقتها خانمی رو میدیدم که دختر بچه 8 ساله ای همراهش بود که خودش هم کارمند دفتر خانه بود و دخترش هم در مدرسه دو تا خیابون بالاتر کلاس دوم ابتدایی بود.به مرور زمان با اون خانم و دخترش آشنا شدم و مخصوصا با دخترش صمیمیت بیشتری پیدا کردم و فهمیدم که پدرش دو سال قبل در تصادف فوت کرده. و اون با مادرش با هم زندگی میکنن و کسی رو هم در تهران ندارن. از شنیدن این مطالب یه خورده ناراحت شدم و دنبال بهانه ای بودم که بدونم تو زندگیشون کم و کسری اگه دارند کمکشون کنم.تا اینکه از طریق دختره فهمیدم که مادرش قراره از بانک وامی بگیره و نیاز به یه ضامن داره . اتفاقا من هم در بانک مورد نظر که نزدیک محل کارم بود حساب داشتم و با بعضی کارمنداش هم آشنا بودم. فرداش تو اتوبوس سر صحبت رو باز کردم و از مادره پرسیدم. اون هم از خدا خواسته مطلب رو گفت من بهش قول دادم که ضمانتش رو خواهم کرد به شرطی که بعد از این اگه باز هم کاری از دستم برمی اومد رودربایستی نکنه و بهم بگه. او هم کلی تشکر کرد. بعدها که کمی با هم راحت تر صحبت میکردیم بهم زنگ زد و گفت چون خودتون گفتین زحمتتون بدم میخواستم در خرید و انتقال یه دستگاه تلویزیون جدید به خونه کمکم کنید. من هم فرداش ماشین برادرم رو امانت گرفتم و عصر دو نفری رفتیم و از بازار یه تلویزیون 21 اینچ براش خریدیم و کمی هم پول کم آورد که خودم بهش قرض دادم. خلاصه تلویزیون رو بردیم خونشون و نصب کردم واون هم منو برای شام تعارف کرد و دخترش هم دستمو گرفته بود و به زبون مهربونش میخواست که قبول کنم . من هم قبول کردم و انصافاٌ غذای خوش مزه ای بود. در حین شام من با دخترش صحبت میکردم و شوخی میکردیم چون پیش من نشسته بود و کمی هم به پای من تکیه داده بود.در حین صحبت یه دفعه دختره گفت آقای شاکری کاش شما بابام بودی چقدر خوب میشد گفتم خوب تو مثل دخترم هستی گفت نه یعنی همیشه پیش ما میموندی گفتم خوب نمیشه که عزیزم گفت خوب چرا مامانم هم شما رو خیلی دوست داره که یه دفعه من و مادرش نگه هم کردیم بعد از شام که سپیده ( دخترش) خوابش برد به مادرش گفتم سپیده راس میگه که منو دوست داری؟ یه خورده خجالت کشید و با سختی گفت راسته که میگن حرف راستو از بچه باید شنید ما که غیر ازخدا اینجا کسی رو نداریم جز شما که گاهی کمکمون کنه این بچه هم اونقدر به شما دل بسته که همش از شما صحبت میکنه . بعد از کمی صحبت بهش گفتم که این بچس یه جوری باهاش صحبت کن که یه وقت جای دیگه حرفی نزنه ذهنیت در باره من و تو ایجاد میشه. اونم قبول کرد و موقع خداحافظی یه دفعه از دهنش در رفت و تعارف کرد که ای کاش شب تشریف داشتین ، خوشحال میشدیم. خندیدم و تشکر کردم او هم که فهمیده بود چه سوتی داده خندید و گفت اگه میشه بعضی وقتها به ما سر بزن من و سپیده خوشحال میشیم. حدود یه ماه بعد زنگ زد شرکت و گفت ما که شما رو خیلی اذیت کردیم سپیده خواسته که شمارو برای شام دعوت کنم من هم موقعیت برام مناسب بود و خانوادم رفته بودن کرج خونه مادر شون. میدونستم که شب هم میمونن. قبول کردم وقتی نزدیک غروب رفتم در آپارتمانشون رو زدم مادر سپیده درو باز کرد ... تعارف کرد رفتم تو گفتم سپیده من کجاست گفت از بد شانسی شما که یک ساعت پیش مادر همکلاسیش زنگ زد و گفت دخترش میخواد اطاقش رو برای جشن تولدش آماده کنه و خواست که سپیده هم بره کمکش و درس هم بخونن و شب هم نگهش میدارن. اون که رفت برام چای بیاره دیدم رساله احکام روی سنگ اوپن گذاشته شده و یه تیکه کاغذ هم وسطش بود من هم همینجوری برداشتم باز کردمش که دیدم صفحه مربوط به ازدواج موقته . گفتم رساله احکام مرور میکنی؟! چون دیده بود که بازش کردم و صفحه رو خوندم خندید و گفت خوب بعضی وقتها آدم نیاز داره دیگه. ...خلاصه به هم محرم شدیم و ....... صبح که میخواستیم با هم سر کار بریم به وضوح احساس میکردم که روحیش خیلی عالی بود و قبل از این که از در بریم بیرون صدام کرد و گفتم :جانم گفت : واقعاٌ ممنونم ازت . میشه بعضی وقتها افتخار بدی؟ گفتم آره میشه به شرطی که از یه ماه قبلش شروع نکنی به طرح و نقشه ریختن . هردو خندیدیم و اون روز با تاکسی رفتیم تو تاکسی دستمون تو دست هم بود چه حسی داشت؟ رضایت خدا و رضایت بنده خدا و لذت حلال . همش یکجا.

 

خاطره از پسر 22 ساله ( مادر 3 فرزند و همبستری در مسافرخانه )

 

سلام بر تمامی پیروان راستین ائمه اطهار
من پسری 22 ساله هستم و از ابتدای دوران بلوغ ، علاقه زیادی به مسائل جنسی داشتم وتا اینکه روزی در رساله عملیه مشاهده کردم که می توان راه ازدواج موقت را پیش گرفت. ولی راستش نمی دانستم از کجا شروع کنم؟ و شخص مورد علاقه را پیدا کنم.
در مفاتیح الجنان خواندم که هر کس حاجت داشته باشد و جهت یافتن آن روز پنجشنبه بیرون رود و... ان شائ الله کارش درست می شود با شرایطی/
من هم آن روز با ماشین بیرون رفتم و در راه به خانمی چادری و تقریبا 33 ساله برخورد کردم و اون رو به عنوان مسافر سوار کردم در ماشین سر صحبت را از شهر و غیره باز کردم تا به بحث ازدواج جوانان و مشکلات پیش رو پرداختم و به او گفتم که آیا خانمی را سراغ دارد که با ما با این شرایط بسازد؟ ایشان هم گفتند که بله و آن من هستم و دو سال پیش شوهرم فوت کرده و 3 تا بچه دارم و 6 ماه هم صیغه یک مرد که در بیمارستان کار می کرد بودم سپس قرار و مدار گذاشتیم و مهریه را مشخص کردیم و همانجا در ماشین صیغه را به او یاد دادم و او هم خواند بعد به مسئله مهم جا و مکان همخوابی رسیدیم که من یک آشنا داشتم که از روحانیون بود و برگه صیغه نامه می داد و مدارک گواهی فوت شوهر و 2 قطعه عکس و شناسنامه او و خودم را گرفتم و به دوستم با 5 هزار تومان پول دادم او هم برگه را داد و ما به یک مسافرخانه رفتیم و یک اتاق گرفتیم و درون اتاق رفتیم و..... و الان حدود 1 سال است که هم صیغه هستیم و مدت را هر 6 ماه یکبار تمدید می کنیم.

 

 

خاطره از ر . پ (توی یه کافی شاپ واسه هم یه عروسی رمانتیک گرفتیم)

 

بنام اولین دوست.

سلام.من ر.پ هستم  .

من همین الان توسط یکی از دوستان با این وبلاگ جالب آشنا شدم.

آخ که چقدر منتظر یه همچین فرصتی بودم تا اتفاقای جالبی که تو مدتی که دانشجو بودم بگم.

من حدود 1 سال و نیم پیش یه عاشق واقعی شدم.عاشقی که فکرشم نمیتونید بکنید!اون اول برای دوستی جلو اومده بود .اما بعد از گذشت یکی دو ماه جفتمون دیدیم مثل  اون کسایی نیستیم که تو دو رو برمون میبینیم.احساسمون فرا ترو پاک تراز میل جنسی بود.اون اگه اولشم منو بخاطر دوستی و سرگرمی میخواست هرگز نگفت و رابطه ی نزدیک و عاطفی ما با خواستگاری ساده و خالصانه ی اون شروع شد تصمیم گرفتیم

تو اون مدتی که  تو دانشگاه پیش همیم ،همدیگه رو خوب بشناسیم. پاکیه اون برای من یک چیز ثابت شده بود.

من خیلی جاها باهاش تنها بودم اما هرگز دست از پا خطا نکرد(طوری بود که من به خودم شک میکردم اما به اون هرگز!!!!!) ترم آخر بودم که رابطهی عاطفی مون شدید و شدید تر میشد.ساعت ها برامون شمارش معکوس شده بود.تا این که تصمیم گرفتیم خانواده ها مونو از عشقمون در جریان بزاریم.چشمتون روز بد نبینه

گفتن همانا و هرچی متلک شنیدن همانا !خانواده ی من میگفتن اون به قصد بازی کردن با من هست وخانواده ی اون میگفتن خیلی بچس(آخه 22 سالش بود).

خلاصه کار ما شده بود بعد از کلاسا بریم یه جا وو زار زار گریه کنیم.تا اینکه یه بار دیدم دستام تو دستاشه

و دارم گریه میکنم.دلم میخواست بپرم بغلش کنم و اشکاشو پاک کنم(و این کارو هم کردم) اما بعد از این که حالمون بهتر شد فهمیدیم چی کار کردیم!

از همون موقع فقط یه فکر تو سرمون بود(یه جوری محرم شیم!)

اینم بگم هر دو مون فنی هستیم وشاگردای درس خونی هم بویم ،اما از اون به بعد به جای گرفتن کتابای مهندسی میرفتیم و رساله های مختلف رو میخوندیم!!!!!!!!!!!!(البته دور از چشم اون یکی)

تا این که من تو رسالهی آیت ا... مکارم شیرازی خوندم که:"برای ازدواج موقت یک دختر باکره ی عاقل و بالغ اجازه ی پدر واجب نیست اما بهتره"

من دیگه مطمئن شدم اما روم نمیشد بهش بگم دلم میخواست خودش بگه.و بالاخره یه روز گفت و منم قبول کردم.و خلاصه اول یه استخاره گرفتیم که خیلی خوب اومد.بعد جاتون خالی ! عصر روز یکشنبه ی آبان ماه84 که هوا هم باروونی بود توی یه کافی شاپ واسه هم یه عروسی رمانتیک گرفتیم که با عروسی واقعی هم عوضش نمیکنم.دستاش نزدیک دستام بودو صیغه رو خوندیم بعد به آرومی گرمی دستاشو حس کردم.

من پرواز میکردم کاملا حس کردم که بهش محرم شدم(مدت عقد رو هم تا رفتن من از دانشگاه گذاشتیم

و مهریم هم یه نگاه عاشقونه و12 شاخه گل رز بود)

ما حالا محرم بودیم اما مردم نمیدونستن.نمیدونید چه سخت بود.دیگه مشکل جدیدی داشتیم :"یه گوشه که با هم تنها باشیم" اصلا هم از هم سیر نشدیم سرتونو درد نیارم خیلی اتفاقا برامون افتاد .که اگه دوست دارید نظر بدید و بهم بگید تا یه وبلاگ بسازم

باور کنید تو 5 یا 6 صفحه هم جا نمیشه متشکرم(اینم بگم ما الان در شرف ازدواج همیشگی هستیم)