بسم الله
من تا همین چند ماه پیش یک جوون علاف بودم که خونه و ماشین و حتی مدرک فوق لیسانس مدیریت صنعتی داشتم اما زن نداشتم زندگی نداشتم .
مادر و خواهر بزرگترم مرتب به من گیر میدادن که برو با فلان دختر ازدواج کن . اما من قبول نمیکردم . چون فکر میکردم فقط یک دخترتوی دنیا برای زندگی با من مناسبه که اون هم معلوم نیست که کجاست و کیه ولی پیداش میکنم و باهاش ازدواج میکنم . با همین فکر ها خودم رو سرگرم کرده بودم حتی حاضر نبودم با دختر های جوون صحبت کنم چون میترسیدم یکدفه عاشق بشم و مجبور بشم با کسی که با اون اختلاف نظر دارم ازدواج کنم. انتظار داشتم دختر دلخواهم یکدفه جلوی راهم سبز بشه و من از روی دلایل عقلی از اون خواستگاری کنم. همینطور هم شد.
سه هفته پیش که داشتم از سر کار برمیگشتم دیدم یک پسر همسن و سال خودم داره کارت پخش میکنه .چند نفر هم دورش جمع شده بودند و داشتن با اون صحبت میکردن اصلا قیافه اش به کارت پخش کن ها نمی خورد . پیش خودم فکر کردم حتما چیز مهمیه رفتم جلو و یک دونه کارت هم به من داد . روش رو خوندم ولی نفهمیدم چیه؟ از پسره پرسیدم که این چی هست ؟ گفت در مورد ازدواج موقته . خلاصه کنم . خیلی واضح برای من توضیح داد که قضیه وبلاگ و جستجوگرش چیه . من هم بهش گفتم حالا نمیشه خارج از اینترنت ازدواج موقت کنیم . اون هم گفت چرا نمیشه . فقط کافیه یک دختر گیر بیارید و ازش خواستگاری کنید . یک دختر هم که بغل من ایستاده بود و داشت گوش میداد پرسید حتما من هم باید یک پسر گیر بیارم و ازش خواستگاری کنم . آره ؟
پسره هم خیلی جدی گفت نه خانوم چرا دنبال پسر بگردید. بعد با انگشت من رو نشون داد و گفت : این آقا که خواستگار هستند شما فقط بله بگید .
دختره هم گفت که ایشون که هنوز از من خواستگاری نکردند . نمیدونم چی شد که من هم همون موقع خیلی سریع ازدختره خواستگاری کردم
دختره هم گفت چون زنده کردن سنت رسول الله است باشه قبول میکنم
پسره هم رو به من و دختره کرد و گفت الان باید مدت عقد و مهریه خانوم رو مشخص کنید من گفتم مهریه هر چی بخوان حاضرم بدم . دختره هم گفت من هم وقت هرچی بخوان حاضرم اضافه کنم . پسره هم انگار که میدونست ما دوتا چی میخواهیم سریع گفت : مدت 2 هفته مهر 50 هزار تومن چطوره . وقتی من قبول کردم دختره هم قبول کرد . بعد پسره به دختره یاد داد که چطور صیغه را بخواند وقتی صیغه رو خواند پسره به من گفت شما فقط بگویید قبلت من هم گفتم . از پسره تشکر کردم
بعد دست دختره رو گرفتم و شروع کردیم قدم زدن .از دختره پرسیدم میشه خودتونو معرفی کنید ؟ لبخند زد و گفت من زنتم منو نمیشناسی منم خندیدم و گفتم حداقل اسم کوچیکتو بگو تا بدونم خانوم خوبمو چی صدا کنم . گفت اسم من فاطمه است .
من و فاطمه خانوم تواین دو هفته بیشتر وقتها کنار هم بودیم البته بدون اینکه خانواده هامون بفهمند بعد از یک هفته احساس کردم عاشقش شدم همون جور که میخواستم عاشق بشم عاشق شدم. یک عشق عقلانی. من و فاطمه خانوم به شدت با هم تفاهم داشتیم انگار مغز ما یکی بود و یک جور فکر میکرد . حتی آرزوهامون با هم یکی بود بعد از اینکه در مورد خانواده اش تحقیق کردم اونو به مادر و پدرم معرفی کردم و گفتم من فقط و فقط با همین دختر ازدواج میکنم ولا غیر. این همون دختریه که میخواستم . مادر و پدرم هم که دیدند فاطمه خانوم در شان خانواده ماهست قبول کردند .و اونو از پدر و مادرش خواستگاری کردن . فاطمه خانوم هم کلاس گذاشتند و گفتند سه ماه فرصت میخوام که فکر کنم البته به خودم یواشکی بله رو گفته و خیالمو راحت کرده.
خلاصه کنم ازدواج موقت برای ما جوونا واقعا لازمه چون زمینه ازدواج دائم موفق رو خیلی خوب آماده میکنه. من نفهمیدم اون پسره کی بود که واسطه ازدواج موقت ما شد ولی اگه پیداش کنم حتما اون رو برای مراسم ازدواجمون دعوت میکنم . البته هر کی بود احتمالا از بر و بچه های همین وبلاگ بود به هر حال آقای توکلی هر وقت روز عروسی ما مشخص شد شما و همه برو بچه های وبلاگتون رو به عروسیمان دعوت میکنم.
امیدوارم هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمــــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــشــــــــــــــــــــــــه موفق باشید





