خاطرات شما از ازدواج موقت - خاطره از محمد جان ( آب رفته به جوی برنمی گرده )
خاطره از محمد جان ( آب رفته به جوی برنمی گرده )

این خاطره را بخوانید تا بدانید :

 

این ملت شیعه علی(ع) هستند یا پیروی عمر .

پیروی اسلام هستند یا دنبال عرف جامعه .

 دنبال ازدواج موقت هستند یا راضی به زنا .

 راضی به امر خدا هستند یا گوششون تیزه که ببینن مردم چی میگن ؟!  حمید توکلی

 

 

 

سلام

امیدوارم خوب وخوش وخرم باشید.

می خوام خاطره تلخی که برام پیش اومده رو براتون بنویسم . شاید یه کمی عقده هام رو خالی کنم .

اسم من محمده ،یه داداش داشتم به اسم علی.

من وعلی با پدرومادرمون تو یه خونه زندگی می کردیم .

علی با سمانه دختر "دایی­محسن" ومن با منا دختر عموم ازدواج کردم. هردوی ما توی ازدواج وزندگیمون موفق بودیم .

یه روز توی تعطیلات عید خبر خیلی بدی به مارسید واون این بود که علی باموتور بایه کامیون تصادف کرده وبدجور ضربه دیده وتوی بیمارستان بستریه. با ناراحتی به بیمارستان رفتیم ولی متاسفانه فهمیدیم که علی فوت کرده واز این دنیا رخت بر بسته.

مرگ علی برای خانواده ما ضربه بزرگی بود. به خصوص اینکه هنوز یک سال بیشتر نبود که ازدواج کرده بود .بدتر از اون اینکه خانواده همسر علی از اول با ازدواج علی با دخترشون موافق نبودند وهمیشه به سمانه یعنی همسرعلی سرکوفت می زدن که چرا با پسر عموش که پسر پولداری بوده ازدواج نکرده. البته چون سمانه نسبتا دختر زیبایی بود وتقریبا ازتیپ دخترای خوشگل به حساب می اومدوخواستگار زیاد داشت علی همیشه سعی می کرد همه جوره هوای سمانه رو داشته باشه. امااز اونجا که قسمت این نبود که باهم باشن اجل امانش نداد.

 سمانه خیلی علی رو دوست داشت. به همین خاطر تا یک سال هر هفته می رفت سر قبر علی و گریه وزاری می کرد.

خانوادش به خاطر اینکه ازدست سمانه ناراحت بودند خیلی نمی تونستند همدردای خوبی برای اون باشن .ولی بابا ومامان من خیلی هوای اونو داشتن .البته مامان گاهی وقتا

می خواست برای سمانه مادرشوهرگری کنه.

مثلا تو رفت واومدای سمانه حساس بود که کجا میره وکجا نمیره ؛اما سمانه خیلی گیری به حرفای مامان نمی داد.

تکیه کلامش این بود که پاک باش بی باک باش.

بعداز یک سال پس از فوت علی ، سمانه خیلی لاغر ونحیف شده بود. زیاد غصه می خورد.گاهی وقتا می اومد پیش همسر من "منا" وباهم می نشستن ودرد دل می کردن.

یه بار بعد از صحبتای "منا" و "سمانه" از "منا" پرسیدم که تو و"سمانه" چی به هم میگید که هروقت سرصحبت رو باز

می کنید یه شبانه روز باهم حرف دارید ."منا" گفت اولا به تو مربوط نمیشه بعدشم اینکه یه زن تنها وبی شوهر چه حرفی داره غیر از تنهایی وبی کسی وآوارگی .گفتم سمانه کجاش آواره­اس ،اون که با مامان وبابا زندگی می کنه، بابا هم خرجش رو میده، تازه بیمه هم که یه پولی بهش داده ، دیگه مشکلش چیه؟

منا گفت : علی جان! همه این حرفا درست ولی اون احتیاج به یه همزبون داره یه نفر که حرفش روبفهمه وبرای یه زن هیچ همزبونی نیست غیراز شوهرش ، هیچ چیز دیگه ای نمی تونه جای شوهر رو پر کنه. تازه زن هم مثل مرد نیازهای دیگه ای هم داره که باید حتما شوهر کنه وگرنه به بیراهه بد می­افته .

اولین باری بود که احساس می کردم منا خیلی مهربون ودلسوزه .

همون روز تو فکر رفتم. واقعا سمانه چرا باید بعداز یه سال زندگی اینطور بیوه گوشه خونه بشینه وتنها باشه؟!

به فکر فرو رفتم که یه نفر از همکارام رو راضی کنم که با اون ازدواج کنه.

 روز بعد سرکار با یکی دوتا از همکارام درباره نجابت وخوبی "سمانه" صحبت کردم وبه اونا برای ازدواج معرفیش کردم اما هیچکی قبول نکرد بایه زن بیوه ازدواج کنه .

شب ناراحت، تو فکر بودم که منا اومدکنارم ویه چایی برام آوردو گفت محمد تو فکری ! چته انگار ناراحتی!

خواستم پنهان کنم اما منا اونقدر اصرار کرد که مجبور شدم ماجرا رو بهش بگم .

منا هم مثل همه زنای دیگه که حرف به دهانشون بند نمیشه همون شب تمام ماجرای صحبت کردن من با همکارام رو برای سمانه تعریف کرده بود.می گفت سمانه بعداز تموم شدن حرفام به یاد علی افتاده بودواشک تو چشاش جمع شده بود.

اون چند روز حسابی ذهنم مشغول سمانه بود.

گاهی وقتا یه چیزایی به ذهنم می رسید اما جرات گفتنش رو نداشتم .

یه روز به شوخی به منا گفتم : منا یه چی بهت بگم ناراحت نمیشی گفت نه بگو با خنده گفتم منا من تصمیم گرفتم با سمانه ازدواج کنم!البته نه دایم بلکه موقت

حرفم تموم نشده بود که منا یه سروصدایی راه انداخت که نگو.

منم از در شوخی وخنده در اومدم وگفتم بابا شوخی کردم چقدر بی ظرفیتی؟

منا هم کم نیاورد وگفت دیگه از این شوخیا نکن!

اما بدجور به ذهنم رسیده بود که با سمانه ازدواج موقت کنم.

شب همون روز رفتم پیش مامان وبابا و شروع کردم از در دلسوزی و محبت در باره سمانه حرف زدن که بله سمانه یه خانم تنها شوهر میخواد انسانه نیاز به شوهر داره چرا براش فکری نمی کنید.میخواید تا ابد خونه نشین بشه ؟واز این حرفا

مامان وباباهم جدی در این باره نظر دادن وگفتند که کسی نمیاد با یه زن بیوه ازدواج کنه الان انقدر دخترای دم بخت هستند که شوهر ندارند که حدوحساب نداره چه برسه به سمانه که یه زن بیوه است.

منم حرفشون رو تایید کردم وگفتم آره منم به هر کدوم از همکارام گفتم قبول نکردند.

ولی من خودم حاضرم سرپرستیش رو قبول کنم و خرجش روهم بدم .

اولش مامان وبابام خیلی جدی نگرفتن وخندیدند.

ولی وقتی دیدند که من جدی گفتم ودارم پافشاری می کنم دادشون بلند شد مخصوصا مامان که توی این جور کارا خیلی هوچی بود.

یه دادوبیدادی راه انداخت که حتی سمانه هم اومد پایین وگفت که چی شده ؟مشکلی پیش اومده؟

مامان حرف رو عوض کرد ویه موضوع دیگه رو مطرح کرد.

اما سمانه شک کرد که به خاطر یه موضوع ساده که نمیشه مامان اینقدر سروصدا راه بندازه.

خبر کار من البته به خانمم منا رسید و اون شب یه دعوای حسابی با من کرد و وسایلش رو جمع کرد که بره خونه باباش.

با هزار تا کلک و شیره مالی مسئله رو تموم کردم ولی مگه خانمم راضی میشد.

مجبور شدم که فردا اول وقت برم یه کادوی قشنگ وگرون قیمت برای اون بخرم تا از دلش بیرون بیارم.

اما من تصمیمم رو گرفته بودم .

بعداز دوسه روز دیدم که سمانه یعنی همسرعلی یه جور دیگه به من نگاه میکنه وبامن سنگین برخورد می کنه.

یه روز که از سرکار اومدم خونه دیدم که هیچ کسی توی خونه نیست .نه منا خونه بودو نه مامان وبابا.

اومدم توی حیاط وصدای دخترم مریم زدم .

اما کسی جواب نداد.دیدم سمانه از بالای بالکن اومدوسلام کردوگفت آقا محمد، مامان وبابات با خانمت ودخترت باهم رفتندخونه عموحمید برای مجلس عقد دخترش .گفتم چرا اینقدر بی سروصدا ؟گفت مثل اینکه همه چیز یه دفعه اتفاق افتاده ونرسیدن به همه فامیل خبر بدن خانمت گفت به شما بگم که حتما بریداونجا.

خندیدم وگفتم تازه یه فرصت خوب پیدا کردم که یه کمی استراحت کنم .

بعد هم رفتم توی اتاق ونشستم به فکر کردن.

بهترین فرصت بود که به سمانه پیشنهاد ازدواج موقت بدم. اما چطوری میشد این کار رو کرد؟!

یه نیم ساعتی فکر کردم .بالاخره رفتم یه برگه کاغذ سفید آوردم وشروع کردم به نوشتن یه نامه به سمانه.

سلام

امیدوارم از پیشنهاد من ناراحت نشی ولی چرا باید یه خانم جوان دایم گوشه خونه بنشینه و هیچ همدمی نداشته باشه وشب و روز کارش گریه باشه و.......................................................................................................... خلاصه اینکه خودت میدونی که خانواده من مخالفند ولی قرار نیست کسی از این ماجرا بویی ببره...............................

لطفا از این موضوع کسی خبردار نشه.

دوستدار شما محمد

 

نامه که تمام شداونو توی یه پاکت گذاشتم ورفتم بیرون توی حیاط .نمیدونم چطور شده بود که اونروز اینقدر جرات پیدا کرده بودم.

رفتم بیرون و سمانه رو صدا زدم .اومد کنار بالکن وگفت بله بفرمایید.

گفتم اگه امکان داره یه لحظه بیاید تو راه پله .

انگار ترسیده باشه اومد تو راه پله و توی پله بالایی ایستاد وگفت بفرمایید گفتم سمانه خانم شمایه نامه دارید.

گفت از کیه؟گفتم : باید بخونید تا بفهمید مال کیه.

نامه رو دادم وگفتم لطفا همین امروز جوابش روبدید.

اومدم توی خونه فکر وخیال اومد سراغم.

یعنی حالا چی میشه، نیاد داد وبیداد کنه، نره نامه رو به خانمم یا مامان وبابام نشون بده، وای ، اگه این کارو بکنه دیگه رو ندارم توی صورت کسی نگاه کنم .

لحظه ها برام مثل سال می گذشت. میخواستم هر چه زودتر نتیجه رو بدونم یا آبروریزی ویا قبول پیشنهادکه البته احتمال دومی نزدیک به صفر بود.

بعداز ده دقیقه دیدم در اتاق بالا باز شد وسمانه اومد کنار تراس و یه چیزی رو ریخت توی حیاط.

 رفتم بیرون .

دیدم نامه منو ریز ریز کرده وریخته توی باغچه. از ترس رفتم تمام کاغذ پاره ها روجمع کردم وبردم سوزوندم .

همین که خواستم بیام تو اتاق، زنگ خونه به صدادر اومد.

 تن وبدنم شروع به لرزیدن کرد یعنی الان چی می شه اگه خانمم یا مامان خبردار بشن؟........... .

مامان وبابا وخانم ودخترم با خنده وخوشحالی اومدند تو .

همزمان دیدم سمانه هم اومد کنار بالکن.  ادامه خاطره در متن زیر می باشد.