نصفه جون شدم.اگه شروع میکرد به داد وبیداد چکار می کردم.مجبور میشدم از اون خونه برم. اما سمانه چیزی نگفت فقط سلام واحوالپرسی کردورفت توی اتاقش.
خیلی خوشحال شدم گفتم لااقل اگه نامه رو پاره کرده دمش گرم ،آبروی منو پیش زن وبچه ومامان وبابا نبره
از این ماجرا دوهفته ای گذشت.
دیگه من بی خیال سمانه شده بودم.یه دوسه روزی تعطیلی بود.
معمولا من تعطیلات رو خونه می موندم واستراحت میکردم.روز دوم تعطیلات بود که مامان وخانمم می خواستند برن خرید.
خانمم خیلی اصرار کرد که حالا که توهستی بیا با هم بریم خرید ما خیلی خرید داریم .با خونسردی گفتم که من میخوام استراحت کنم .برید بابا رو ببرید.مامان با خنده گفت محمد خیلی رو داری درسته پسر خونه بنشینه وپدر بره خرید؟
گفتم اگه پسر خسته باشه اشکالی نداره.تو همین حرف وحدیثا بودیم که بابا اومد.دیدم لباساش رو پوشیده وآماده شده .
سلام کردم .
با خنده جواب داد وگفت خب من آمادم بریم.بعد هم سمانه رو صدا کرد وگفت دخترم چیزی میخوای از بیرون برات بگیریم ؟ما میریم خرید.
سمانه گفت آره اگه زحمتی نیست .بعد هم یه لیست ویه مقدار پول آورد وداد به بابا .
بابا پولا رو پس داد به سمانه وگفت دخترم چرا چوب کاری میکنی ؟ دیگه نبینم از این کارا بکنی .
بعد هم همه باهم رفتند برای خرید.من خودم رو به خواب زدم و بی سروصدا خوابیدم.
یه ربع که گذشت مطمئن شدم که اونا دیگه بر نمیگردن رفتم توی حیاط وشروع کردم به آواز خوندن.
دیدم سمانه از بالای تراس اومدو سلام واحوالپرسی مفصلی کرد.
اولین باری بود که اینقدر صمیمی باهام احوالپرسی
می کرد.احساس کردم نظرش در باره پیشنهاد من عوض شده .
گفتم شما چرا باهاشون نرفتید خرید؟
گفت حوصله نداشتم.
گفت شما چرا نرفتید گفتم منم حوصله نداشتم .
خندید وگفت عجب اتفاقی گفتم نه بگو عجب تفاهمی
خندید و گفت زود پسر خاله شدی ؟
گفتم من پسرخاله بودم ،تو نمیخواستی قبول کنی.
خندیدوچیزی نگفت.
از فرصت استفاده کردم وگفتم درباره پیشنهاد من فکر کردی؟
سکوت کردوبعد از چند دقیقه گفت تو خودت در باره پیشنهادت فکر کردی؟ اگه کسی بفهمه تا آخرش هستی ؟یا آخر کار منو تنها با یه مشت آدم بدبین ول می کنی ومیری دنبال کار خودت؟
گفتم خیلی فکر کردم .اگه قبول کنی تا آخرش باهات هستم.
دیگه ساکت شد وچیزی نگفت.
گفتم دعوتم نمی کنی بالا یه چایی میوه ای به ما بدی ؟
خندیدو گفت چایی ومیوه قابلی نداره ولی من وتو که نامحرمیم.
منم کم نیاوردم وگفتم خب من که گفتم بیا باهم محرم بشیم. خندیدو گفت حالا یه چیزی شد ، خب بیا بالا .
سراز پانمی شناختم. پله ها رو سه تا یکی کردم ورفتم بالا.
گفتم رساله دارید ؟
گفت آره ورفت ورساله رو آورد.گفتم چقدر مهریه شما میشه؟
گفت: فعلاصد تا صلوات تا بعدا حسابی ازت می گیرم. صیغه رو خوندیم و با هم محرم شدیم.
کسی از ماجرای ماخبر دار نشده بود .
تقریبا شش ماهی گذشت .سمانه دیگه اون زن تنها ومنزوی نبود. خیلی شاداب وسرحال شده بود.
همه تعجب کرده بودند .منم تا جایی که میتونستم سعی میکردم بهش روحیه واعتماد به نفس بدم.
یه روز که اومدم خونه دیدم بابا روحیش خیلی گرفته وکسله.
ازش پرسیدم چیزی شده گفت نه خسته ام .
تو یه فرصت مناسب لباسام رو پوشیدم وگفتم که دارم میرم بیرون وبعد یواشکی رفتم طبقه بالایی سراغ سمانه . ولی دیدم خیلی ناراحت تو اتاق نشسته وداره گریه می کنه. رفتم جلو گفتم: چی شده؟چرا گریه می کنی؟ کنارش نشستم باهاش حرف زدم. کمی آروم شد ولی خیلی ناراحت بود.دوباره گفتم چی شده؟ گفت بگو چی نشده ،آبروم رفت بدبخت شدم. پرسیدم چرا؟ گفت : محمد من حامله شدم .
انگار یه سطل آب یخ رو سرم ریختن ،گفتم نمیشه ماکه جلوگیری می کردیم .گفت : اون دفعه اخری یادته که بی احتیاطی کردیم؟همون دفعه کار خراب شده!
سعی کردم بهش امیدبدم. گفتم چند هفته شده که حامله شدی؟ گفت نمی دونم شک کردم رفتم آزمایش دادم. گفتن بین دو تاسه هفته است. گفتم اشکالی نداره.خیلی که نگذشته،
خب سقطش می کنیم. گفت مگه به این راحتیه.
گفتم میگی چکار کنیم.
گفت من با اومدن بچه مخالف نیستم ولی از آبروریزی مامانت وفک وفامیل میترسم . گفتم اونا که بویی نبردن. گفت: چرا ،بابات موضوع رو می دونه،یه روز تو که از پیشم رفتی، اومد پیش من وگفت یه وقت ناراحت نشیا ولی من همه چیز رو میدونم ولی اصلا با ازدواج موقت تو ومحمد مخالف نیستم. خیلی هم راضی ام، کاشکی زودتر انجام می شد .
منم وقتی که فهمیدم باردارم کسی رو نداشتم بهش بگم به جز بابات.باورم نمی شدکه بابام اینقدر حرف نگهدار ومنطقی باشه.
گفتم: اشکالی نداره. سعی کن سقطش کنی. خلاصه اون روز با زحمت رفتم ویه آمپول گیر آوردم ومجبورا بچه رو سقط کردیم.
خب سمانه بعد از سقط ، شدید مریض بود وتو خونه خوابیده بود.کم کم بعد از این استراحتهاو خوابیدنهای سمانه مامان حسابی به اون شک کرد.مخصوصا اینکه بابا که ناراحت می شد مامان خیلی زود می فهمید .
یه روز که من نبودم مامان وخانمم منا اومده بودند واز در محبت با سمانه صحبت کرده بودند وگفته بودند اگه مسئله ای هست اشکالی نداره بگو ماهم بدونیم. سمانه هم سادگی کرده بود وماجرا رواز سیر تاپیازگفته بود .من که اومدم خونه دیدم وای مامان مثل کسی آتیش گرفته باشه عصبانی وناراحته.
رفتم خونه خودم ولی دیدم منانیست .فهمیدم مسئله لو رفته والانه که آبروریزی شروع بشه. با خودم گفتم شاید بشه مامان رو قانع کرد که مسئله رو بی سروصداتمومش کنیم .
به همین خاطر از سرشوخی وخنده در اومدم .با خنده به مامان گفتم حالا که چیزی نشده. قراربود نوه داربشی که نشد.
چشمتون روز بد نبینه، این موقع بود که صدای مامان دراومد. دادوفریاد مامان تمام خونه رو گرفته بود .سرم گیج رفت. زنای همسایه همشون جمع شده بودند.
مامان تلفن برداشت که زنگ بزنه خونه مادر سمانه وآبروریزی کنه. بابا تلفن رو از دستش گرفت وپرت کرد توی حیاط .بابا چندتا فریاد بلند سرمامان کشید تا اونو آروم کرد.
بعدبهش گفت میخواستی آبرومون رو پیش همسایه ها ببری که بردی دیگه بسه، کاری به کار پدر مادر سمانه نداشته باش ، بزار اونا زندگیشونو بکنن. مگه گناه کرده ، عقد شرعی کرده.
بابا همینطورداشت ادامه میداد. رگای گردنش متورم شده بود. تاشب یکسره به گوش مامان می خوند وغر می زد .
سمانه از توی اتاقش بیرون نیومد.فقط صدای هق هق گریه هاش شنیده می شدکه توی حیاط می پیچید.
شب همه مثل دیوونه ها رفتیم وخوابیدیم. تا ساعت سه نصفه شب هیچکی خوابش نمی برد.
نزدیکای صبح بود که خوابم برد.
وقتی بیدار شدیم نمازهمه قضا شده بود.
پاشدیم نمازرو خوندیم.
بابا انگار نه انگار که چیزی شده ،نه به من بد نگاه می کرد نه به کس دیگه ای.
پاشد ورفت بیرون. پرسیدم کجا میری بابا؟گفت میرم سمانه رو بیدارش کنم .ته دلم از اینکه بابا طرفدارم بود خیلی خوشحال بودم ولی با خودم فکر می کردم که چطوری خانمم رو قانع کنم برگرده سر زندگیش.
بابا با صدای آرام پشت در خونه سمانه وایستاد وشروع کرد صدازدن. اما سمانه دررو باز نکرد دوباره وچند باره صدازد .اما سمانه دررو باز نکرد.
بابا با دست به شیشه اتاق سمانه زد اما باز هم خبری نشد .آروم در اتاق رو هل داد وباز کرد .توتمام اتاقا دنبالش گشت اما خبری نبود.از ترس نزدیک بود زبونش بند بیاد. صدا زد محمد تو نمی دونی سمانه کجاست؟گفتم نه .دویدم بالا تمام اتاق رو به دقت گشتم اما از افسانه خبری نبود.
سریع زنگ زدم خونه مادر سمانه ، سراغش رو گرفتم اما اونا هم بی خبر بودند.
برگشتم به اتاقش دیدم مامان سراسیمه داره میاد بیرون گفتم: اینجا نیست. معلوم نیست کجا رفته .دیدم یه ورق کاغذ روی آینه چسبونده شده. رفتم جلو برش داشتم دیدم نوشته سمانه است وپایینش یه امضا از اون.
دادزدم بابا یه نامه،یه نامه .
بابا با سرعت اومد وگفت: چه نامه ای؟ گفتم یه نامه نوشته وچسبونده به آینه توی اتاق.
گفت چی نوشته؟ کاغذ رو آوردم بالا وشروع کردم به خوندن:
"سلام نمی کنم ،چون میدونم جوابم رو نمی دید.
من دیگه به آخر خط رسیدم. دیشب تا صبح بیدار بودم وگریه کردم وفکر کردم. دیدم دیگه با این آبروریزی که مامان کرد و شایدم من علتش بودم، دیگه جای من توی این خونه نیست البته دیگه جای من توی خونه بابامم نیست .به همین خاطر
می رم تا دیگه مزاحمتی برای کسی نداشته باشم.فقط بگم وقتی می خواستم با محمد صیغه عقد بخونم قبلش استخاره کردم خیلی خوب اومد. با خودم فکر کردم شاید کمکم کنه که به گناه نیفتم وواقعا هم همینطور بود،بعدشم از این بی همزبونی بیرون بیام .
اما انگار من جرمی نابخشودنی مرتکب شدم. همه به چشم یه آدم خلافکاربه من نگاه می کردن. از مامان گرفته تا همسر محمدو همسایه ها.اگه مخفیانه می رفتم یه نفر جوون خلاف برا خودم پیدا می کردم مثل همین هما خانم دختر همسایه که هرروز سوار ماشین یکیه و دیروز با چشم حقارت به من نگاه
می کرد، هیچکس با من اینجوری برخورد نمی کرد.
ولی احساس می کنم دیگه برای شرافتمندانه زندگی کردن دیر شده. می رم تا خودم وشما رو از دست خودم راحت کنم. شمام سعی نکنید منو پیدا کنید که به هیچ وجه نمیتونید اینکارو بکنید. من دیگه بر نمی گردم .برای پدر ومادرم هم یه نامه جداگانه نوشتم روی کمد کنار آینه استاونو بهشونبدیدوازشون خداحافظی کنید .
مزاحم شما سمانه.
الان که این ماجرا رو براتون نقل می کنم نزدیک پنج ساله که ما وخونوادش به تمام کلانتریها ،بیمارستانهاوحتی تیمارستانها وزندانها اطلاع دادیم ولی خبری از سمانه نشده ، نه نامه ای ونه تلفنی .
نمی دونم اون الان کجاست زنده است یانه؟ چکار می کنه؟ به کدوم راه کشیده شده ؟خدا می دونه.
مامان وخانمم ازاون به بعد همش گریه میکنن وخودشون رو سرزنش می کنن اما دیگه فایده ای نداره.آب رفته به جوی برنمی گرده.


