خاطرات شما از ازدواج موقت - خاطره از امیر حسین جان ( دو حبو مثل خواهر )
خاطره از امیر حسین جان ( دو حبو مثل خواهر )

من امیر حسین 37 ساله ساکن قم هستم . ماجرای عجیبی برام اتفاق افتاد که هیچ وقت فراموشش

نمی کنم .

یک سال واندی پیش یه شب دوشنبه خیلی دلم گرفته بود. آخه خیلی تنها بودم. خانمم یه هفته ای

می شد که با پدرومادرش رفته بودند مشهد و تو منزل عموی باباش موندگار شده بودند.

بعد از ظهر اون روز خیلی دلم گرفته بود. با خودم گفتم برم جمکران ویه دعایی بخونم .شاید یه کمی آروم بشم .

هوا خیلی سرد بودولی اصلا احساس نمی کردم .

عجب حال وهوایی داشت .شروع کردم به نماز خوندن ودعا ونیایش. احساس می کردم خیلی سبک شدم. بعد از دعاونیایش رفتم یه چیزی گرفتم وخوردم وباز اومدم برای خوندن دعای توسل .

ساعت نزدیکای یک نیمه شب شده بودوحسابی خوابم می اومد.با خودم گفتم برم بیرون مسجد تا هم خواب از سرم بپره وهم یه هوایی تازه کنم. اومدم بیرون. کسی زیادی غیر ازمن وچند نفر که مثل من قدم می زدند توی حیاط مسجد جمکران نبود .

همینطور که قدم می زدم دیدم یه خانم تقریبا جوان از در خروجی خواهران اومد بیرون ورفت کنار دیوار و اونجا نشست .برام تعجب بود توی سرما یه خانم تنها برا چی اومده بیرون مسجد نشسته .

یک ساعتی که گذشت دیدم انگار اون خانم بد جوری داره خودش رو میزنه وگریه می کنه .رفتم جلو و گفتم:مشکلی پیش اومده؟ خانم اگه کاری از دست من برمی آد میتونم کمکتون کنم .

بدجوری گریه می کرد با شنیدن صدای من گریه اش بلندتر شد .

کنجکاو شدم وگفتم خانم اگه مشکلی هست بگین شاید بتونم کمکتون کنم .

یه کمی آرومتر شد وبین گریه هاش گفت که نه ممنونم کاری از دست شما برنمی آد .

وقتی این حرف رو زد گفتم اگه نمی خواین به من بگید، به خدام حرم بگم یه کاری براتون بکنند.

گفت نه ممنونم.

همونجا ایستادم وبه فکر فرورفتم یعنی مشکل این خانم چیه ؟

بعد از یه ده دقیقه ای که گذشت پرسید: شما اهل قم هستید؟ گفتم:بله.

گفت جایی سراغ ندارید که یه جایی برای خوابیدن تاصبح داشته باشه.یه هتل آشنایی که منو معرفی کنید یا یه جایی که من شب رو اونجا بمونم .خدام حرم می گن که نمیتونی توی حرم بمونی .

گفتم مگه شما اهل کجایید؟ گفت: تهران .

گفتم: تا تهران که راهی نیست. می تونم یه ماشین براتون بگیرم برید تهران.

گفت : نه ممنونم. اگه اینجا جایی سراغ دارید منو معرفی کنید شب روبرم اونجا. انشاءالله امام زمان اجرتون رو بده .

کمی فکر کردم وگفتم که من جایی رو سراغ ندارم ولی میتونید امشب رومنزل مامهمون باشید .

گفت : نه نمی خوام مزاحم کسی بشم .گفتم مزاحمتی نیست. ما از نظر جا مشکلی نداریم. شما میتونید برید طبقه بالایی واونجا بخوابید. اونجا یه ساختمان جدا هست .

بنده خدا که از سرما می لرزید قبول کرد بامن بیاد ولی ترس ودلهره از چشماش کاملا پیدا بود .

ماشینی گرفتم واونو آوردم منزل و راهنماییش کردم بره طبقه بالایی .

صبح هم صبحانه ای آماده کردم وبراش بردم .خیلی تشکر کرد .بعداکه رفتم بقیه صبحونه رو بیارم دیدم دوتانون و تمام پنیری که براش گذاشتم رو خورده .فهمیدم باید بنده خدا خیلی گرسنگی کشیده­باشه .

صبحونه رو که خورد خیلی تشکر کرد وگفت که من باید برم تهران .شماره تلفن منزل رو دادم وگفتم اگه مشکلی پیش اومد بامن تماس بگیرید.

از صبح تاشب همش به فکر این بودم که این زن تنها توی جمکران چه میکرد،مشکلش چی بود.برای چی توی حیاط توی سرما نشسته بود. مگه کس وکاری نداشت واز این فکرا.

ساعت حدود نه شب بود که دیدم تلفن زنگ زد. گوشی رو برداشتم دیدم خانمم از مشهد تماس گرفت.

بعداز سلام واحوالپرسی ازم پرسید: چه خبر،بدون ماخوش میگذره ؟ گفتم : انگار بهتون بد نمیگذره خوب اونجا موندگار شدید .با خنده گفت: تازه اگه نمیدونی زنگ زدم بهت بگم که اگه اجازه بدی این هفته روهم می خوایم اینجا بمونیم .به شوخی گفتم اگه موندی واومدی و دیدی که یکی جات رو گرفته ناراحت نشی ها. با خنده گفت: عرضه این کارها رو نداری. من خیالم از طرف تو راحته. هر کاری میتونی بکن.

گفتم اتفاقا همین کاررو هم کردم .اگه نمیدونی دیشب یکی آوردم توی خونه .بعد هم تمام ماجرا رو براش تعریف کردم .انگار یکه خورده باشه گفت: توروخداراست میگی ؟گفتم آره مگه عیبی داره که آدم به یه بنده خدای بی پناه پناه بده؟

گفت :نه.

 گفتم: خب منم همین کار کردم.خندید وگفت اگه تا همین حدباشه اشکالی نداره .

باهاش خداحافظی کردم. گوشی رو گذاشتم ورفتم که بخوابم که دیدم تلفن دوباره زنگ خورد. احساس کردم خانمم از حرف من ترسیده دوباره تماس گرفته تا مطمئن بشه ماجرا از چه قراره. گوشی روبرداشتم وگفتم: دیگه چیه؟. دیدم خانمم نیست.اشتباه نمی کردم. همون خانم دیشبی بود. بعد سلام واحوالپرسی با خجالت گفت: آقای محترم اگه امشب هم بتونید منو پناه بدید خیلی ممنون میشم . انشاءالله همین روزا کارم درست میشه از خجالتتون در می آم .گفتم خواهش می کنم. منزل خودتونه. هر وقت خواستید تشریف بیارید. بعدهم  آدرس رو پرسید وتلفن رو قطع کرد. یه لحظه با خودم گفتم: آیا کار من درسته؟ یه نفر رو که نمیشناسم آوردم خونه وبهش اعتماد کردم .بعد یاد جمکران که افتادم که چطور داشت رازونیاز می کرد وصدای امام زمان(ع) می زد خیالم راحت شد،مخصوصا اینکه اهل نماز بود .

نیم ساعتی گذشت که دیدم زنگ خونه به صدا دراومد. گوشی رو که برداشتم دیدم خودشه. در رو باز کردم .اومد تو. خیلی معذرت خواهی کرد. گفتم: نه بابا اشکالی نداره شما مهمان مایید .

دعوتش کردم که بیاد و شام بخوره. گفت: نه میل ندارم ولی میدونستم چیزی نخورده. به همین خاطر اصرار کردم که یه لقمه شام بخورید وبعد بخوابید .بالاخره قبول کرد واومد داخل اتاق .ولی دیدم انگار ناراحته. گفتم : مشکلی پیش اومده؟ گفت : از اینکه ما دوتا نامحرم توی یک اتاق هستیم ناراحتم.

 گفتم: خب بفرماییدچکار کنیم. گفت: حداقل یه صیغه محرمیت بخونید که گناه نکرده باشیم .

رفتم رساله رو آوردم وصیغه رو خوندیم وشام رو باهم خوردیم.تازه بعد از صیغه فهمیدم اسمش نوشینه بیست وهفت سالشه.

 خیلی تشکر کرد . وقتی می خواست بره اتاق بالا گفتم: ببخشید حالا که باهم محرمیم شب رو همین پایین بمونید. قبول کرد ورفت که بخوابه. اما کاملا با حجاب وپوشش کامل .گفتم :خانم یه چیزی ذهن منو حسابی مشغول کرده واونم اینه که مشکل شما چیه؟ چرا اونشب اینقدر گریه میکردید.

خنده تلخی کرد وگفت به نظر من اگه شما ندونید بهتره؛چون دیگه ذهن شما مشغول نمیشه وشما درگیر مشکلات من نمیشید .

گفتم: نه، برام مهمه که قصه زندگیت بدونم .

از اون انکار واز من اصرار.بالاخره راضی شد که ماجراش رو برام تعریف کنه .

اینجوری شروع کرد:

"بیست ساله بودم که با پسرعموم" حمید" ازدواج کردم. من از اول با این ازدواج مخالف بودم. چون حمید یه جوون لاابالی وهرزه بود. خیلی سعی کردم که خانوادم رو راضی کنم که این ازدواج سر نگیره ولی پدرم پاش رو تو یه کفش کرده بود که من باید با پسرداداشش ازدواج کنم. از هر راهی وارد شدم نتیجه ای نگرفتم. اون منو مجبور به این ازدواج کرد.

خودم رو اینطوری راضی کردم که بعداز ازدواج وضع حمید بهتر میشه وخودم هم میتونم تغییرش بدم.

بالاخره ازدواجمون سرگرفت .مخالفت من از همون روز اول توی مجلس عروسی شروع شد. یه عده از دوستای لاابالیش رو دعوت کرده بود که خیلی ظاهر زننده ای داشتند واز اون بدتر اینکه اون شب عرق خوردندو زدندورقصیدند .

همون شب من احساس کردم توی دامی افتادم که هیچ راهی برای رهایی ندارم اما به روی خودم نیاوردم وسعی کردم توجهی نکنم .

روزای اول زندگی گاهی به حرفام گوش می داد. گاهی نمازش رو می خوند اما بعد از شش ماه که گذشت نماز رو به کلی گذاشت کناروتکیه کلامش این بود که نماز کیلیویی چند. از کجا معلوم قیامتی باشه. فعلا رو خوش باش .قیامت رو کی دیده ایناهمش حرفه .

هر جوری خواستم قانعش کنم نتونستم که نتونستم .این اواخر رفیقای نابابش رو هم میاورد خونه برای شام ونهار .گاهی وقتا تا نیمه شب ورق بازی می کردندوصبح هم از نماز خبری نبود. چند بار با بد اخلاقی باهاش برخورد کردم اما فایده ای نداشت .یکی گفتم ودوتا ازش شنیدم .

خلاصه دیگه طاقتم تموم شد وگفتم مهرم حلال وجونم آزاد.میرم خونه بابام .مگه شوهر نوبرشه.

یه دعوای مفصل کردیم وقهر کردم واومدم خونه بابام. اما چشمتون روز بد نبینه. بابام با بد اخلاقی وکلی فحش وبدوبیراه اومد به استقبالم که دختره فلان فلانش شده .دختر باید با لباس سفید عروسی بره خونه شوهر وبا کفن سفید برگرده .هرچی گفتم که حمید مرد زندگی نیست .رفیق بازه وخلافکاره به گوشش نرفت که نرفت .اما من تصمیمم رو گرفته بودم. به بابام گفتم اگه می خوای بیای جنازه منو از خونه حمید بیرون بیاری منو بفرست اونجا .من دیگه پام رو اونجا نمیزارم .اگه از دخترت سیر شدی منو بفرست خونه حمید.

بابا وقتی دید من اینقدر محکم وایسادم .رفت وبا حمید حرف زد. حمید قول داد که دیگه دست رو من بلند نکنه و نمازش روهم بخونه اما من میدونستم همه اینا فیلمه ودروغه. به خاطر اینکه بابام رو راضی کنم قبول کردم برگردم اما هنوز دوهفته ای نشده بود که دوباره روز ازنو وروزی از نو .کتک کاری وبینمازی.

این دفعه دیگه تصمیم گرفتم طلاق بگیرم به هر شکلی که شده واومدم خونه بابام و بالاخره بعد از یه سال رفت وآمد وتحمل فحش وبد اخلاقیهای بابام طلاق گرفتم .یه سال هم توی خونه بابام موندم و مشکلات رو تحمل کردم .

اما زندگی برام خیلی غیر قابل تحمل شده بود.زخم وکنایه های فک وفامیل از یه طرف غرولندهای مامان وبابا از طرف دیگه زندگی روبرام غیر قابل تحمل کرده بود.تصمیم گرفتم یه مسافرت برم شاید خستگی ها وناراحتیام یادم بره. به همین خاطر تصمیم گرفتم برم سوریه که هم زیارت باشه وهم سیاحت .به زحمت پاسپورت گرفتم وبرای سوریه ثبت نام کردم .خانوادم به شدت با تنهایی سفرکردن من مخالف بودند. بابام وقتی دید من تصمیم گرفتم برم گفت: تو دیگه دختر من نیستی هرکاری میخوای بکنی بکن .من دیگه با توکاری ندارم .خیلی سعی کردم که قانعشون کنم اما نشد که نشد .

بالاخره وسایلم رو جمع کردم ورفتم برای سوریه.از اینکه تنها بودم خیلی خوشحال بودم .حداقلش این بود که از غرولندها وکنایه هاونیشهای خوانواده وفامیل درامان بودم.

سفر خیلی خوبی بود .توی تمام حرمها دعا خوندم وگریه کردم. احساس می کردم خیلی آرام شدم .

کم کم داشتم مشکلات رو فراموش می کردم .

یه روز وقتی برای خرید لباس به بازار رفتم توی یه مغازه با یه شاگرد مغازه آشنا شدم که از محله خودمون بود.بازن وبچه هاش اون جا زندگی می کرد.این که اون هم محله ای مابود توی غربت خیلی برام جالب بود .خیلی خوش اخلاق وبا حیا بود .نمی دونم چرا ناخواسته باهاش حرف زدم ووقتی ازم پرسید شوهر داری یانه گفتم ندارم.  انگار مهرش به دلم نشسته بود. روز بعد اون ازمن خواستگاری کردوگفت که من می خوام موقتا با تو ازدواج کنم .تو رو همین جا نگه می دارم.نمی دونم چرا به راحتی قبول کردم شایدبه خاطر مشکلاتی بود که تحمل کرده بودم.روز بعد باهم عقد خوندیم ورفتم منزل اون.

 احساس کردم مشکلاتم تموم شده .اونجا خبری از نیش وکنایه های آشنایان نبود.

اما انگار آزمایش من سخت تر از این حرفا بود. دوروز نگذشته بودکه یه وسط روز اومد خونه وناراحت بود.

گفتم چی شده ناراحتی؟ گفت: نه اصلا هیچ چی نیست.

 اصرار کردم به زحمت وادارش کردم که بگه چی شده. گفت :از تو چه پنهان که صاحب کارم اهل سنته وبا ازدواج موقت مخالفه. از وقتی فهمیده من با تو ازدواج موقت کردم میگه که باید سریع این کار ترک کنی وگرنه باید از مغازه بری بیرون. منم می ترسم ماجرا به خانوادم بکشه واز کاروزندگی بیکار بشم .

وقتی ماجراش رو شنیدم بدون هیچ حرفی وسایلم رو جمع کردم وگفتم من نمیخوام کسی به خاطر من به سختی بیفته. بنده خدا گفت که من سعی میکنم شغلم رو عوض کنم ولی می دونستم که این کار خیلی بهش ضربه می زنه .

خداحافظی کردم واومدم توی هتل وبعد از چند روز برگشتم به ایران. برای همه سوغاتی خریده بودم .

اما وقتی برگشتم کسی به استقبالم نیومد که نیومد.به روی خودم نیاوردم .

شش ماه بعد از بازگشت از سوریه احساس کردم حالتهام عادی نیست. حالت تهوع وسرگیجه داشتم . رفتم دکترومشکلم رو گفتم . دارو داد ولی خوب نشدم. خانوادم نگران شدند. دوباره رفتم دکتر دستور آزمایش داد. گفتم من شوهر ندارم طلاق گرفته ام ولی دکتر گفت باید آزمایش بدی .آزمایش دادم . باورم نمی شد.بهم گفتند که تو حامله ای وبچه ات هم نزدیک هفت ماهشه. نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم. یاد مسافرت سوریه که افتادم همه چیز رو فهمیدم. اما با حرف وحدیثای مردم باید چکار

 می کردم.کی قبول میکنه که من شرعی ازدواج کردم؟ انگار دنیا برام درحال تموم شدن بود. ادامه خاطره در متن زیر می باشد.