خانوادم به خاطر طلاقم چه حرفهایی که به من نزدند. الان که این ماجرا رو بفهمند چه آبروریزی راه میندازند.
سعی کردم بر خودم مسلط بشم. با خودم گفتم اشکالی نداره. من که خلافی انجام ندادم که بخوام پنهانش کنم . اما اگر خانواده شوهرم می فهمیدند هزار تا تهمت می زدند.
اومدم خونه .منتظر یه فرصت بودم که خبر رو بدم .
مادرم یه وقتایی یواشکی می اومد باهام صحبت می کرد.اونروز که اومد با ترس ولرز ماجرا رو براش تعریف کردم .چشمتون روز بد نبینه یه قشقرقی به پا کرد که نگو ونپرس .دختره همه کاره .آخرش کار خودت رو کردی؟ میخواستی همین یه ذره آبروی خانوادت روهم ببری؟ آخرش دسته گل به آب دادی واز این حرفا. مادرم همین طور میگفت وغرغر می کرد که بابا رسید وپرسید چی شده ؟مامان هم همه چیز روبراش گفت. باباخیلی ناراحت شد ورفت ویه چوب بزرگ آورد تاکار منو باهاش یکسره کنه.اگه دادوبیداد نکرده بودم زیر مشت ولگد وچوبای بابام له می شدم .شانس آوردم که داداش رسید وجلو بابا رو گرفت. اما بابا بد جور آبروریزی کرد. خلاصه بعداز اینکه سروصداها خوابید همه نشستند تصمیم بگیرند که چکار کنند .نتیجه این شد که باید بچه رو سقط کرد .اما من گفتم که این بچه شرعیه .از راه حروم نیومده که سقطش کنم. من نیاز به یه بچه دارم اگه این کاربکنید منم خود کشی می کنم اما صدای من توی صداهای خشن خانواده گم میشد وبه جایی نمی رسید .چون نزدیک به دنیا آومدن بچه بود واحتمال خطری برای من بود قانع شدند که بچه به دنیا بیاد. اما بعد خودشون باهم یه تصمیمایی گرفته بودند که به من نگفته بودند.
موقع وضع حمل شد. منو بردند بیمارستان داشتم امیدوار میشدم اگر بچه به دنیا بیاد حداقل یه همزبون بین این همه دشمن پیدا می کنم .
بعد از وضع حمل به هوش که اومدم دیدم بابام لباس سیاه پوشیده واونجا ایستاده گفتم: بچم رو بیارید میخوام ببینم. گفتند فعلا نمیشه. تحت مراقبته. یه کمی ضعیف بوده توی دستگاهه.
خیلی ناراحت شدم .ولی به روی خودم نیاوردم. بعد از اینکه مرخص شدم گفتم: بچه کجاست؟ گفتند : که بچه حالش خوب نیست باید بیمارستان بمونه. وقتی رفتیم خونه بابا گفت که بچه مرده به دنیا اومد وما نخواستیم به تو بگیم که حالت بد بشه. وقتی این حرف رو شنیدم انگار تمام آرزوهام برباد رفت .
از صبح تا شب فقط کارم شده بود گریه .اونقدر گریه کردم که از حال رفتم .
روزهای بعد هم خوراکم شده بود گریه .هیچ غدایی نمی خوردم وفقط به بچه فکر می کردم وگریه
می کردم .
زخم زبونای فامیل وخانوادم که میگفتن معلوم نیست این بچه مال کیه واینکه برای چی برای بچه نامشروع گریه می کنی اونقدر روحم رو آزار می داد که چند بار تصمیم گرفتم خود کشی کنم ولی با خودم می گفتم این دنیا عذاب وتوی قیامت هم عذاب به خاطر خودکشی ؟
دوماه از این ماجرا گذشت کم کم داشتم آروم میشدم که یه روز یه نفر تماس گرفت وگفت که من یکی از آشناهاتون هستم. شنیدم بهت گفتن که بچه ات مرده به دنیا اومده. گفتم : آره .گفت:اگه یه خبر خوش بهت بدم قول میدی صداش رودرنیاری ؟گفتم: قول میدم .گفت :بچه شما الان زنده است وتوی پرورشگاهه .آدرس اون پرورشگاه رو هم داد.
اولش خیلی خوشحال شدم. سر از پا نمی شناختم .اما بعد با خودم گفتم که نکنه دروغ باشه. به همین خاطر سعی کردم به خودم قولی ندم. باید مطمئن می شدم که این حرف راسته. به همین خاطر زنگ زدم خونه دخترخاله ام که قبلا باهم همکلاس بودیم وخیلی با هم رفیق بودیم وگفتم
می خوام تو رو ببینم. اونم فکر کرد مسئله دلتنگی منه وقبول کرد که بیاد توی پارک کنار خونمون. بعد از ظهر اون روز توی پارک همدیگه رو دیدیم بعد از سلام واحوالپرسی بلافاصله رفتم سراصل مطلب وگفتم مریم تو رو خدا تو رو جون مامانت تو رو جون بابات یه سوال میکنم جوابم درست بده. مریم که انگار ماجرا رو فهمیده بود گفت: که من کار دارم باید برم. اما من رهاش نکردم وشروع کردم به التماس کردن وگفتم که من به هیچکی نمی گم که تو گفتی. من ماجرا رومی دونم ومیدونم که الان بچه توی کدوم پرورشگاهه.تو فقط بگو راسته که بچه نمرده ؟ این روکه گفتم با خنده گفت: خودت که ماجرا رومیدونی پس چرا میخوای به اسم من تموم بشه. این حرف که زد فهمیدم که ماجرا دروغ نیست وبدون خداافظی رفتم به آدرس پرورشگاه. با هزار التماس وگریه گفتم که من میخوام بچه ای رو که فلان تاریخ آوردند ببینم .
فامیلی کسانی رو که اون روز بچه به پرورشگاه آورده بودند پرسیدم. بالاخره پیداش کردم بچه رو که آوردند انگار تمام دنیا رو بهم دادند اونقدر گریه کردم که مسئول پرورشگاه گفت: خانم شماکه اینقدر بچه رو دوست داشتید چرا آوردیدش پرورشگاه؟ ماجرا رو که براش گفتم گفت: خب اگه اینطوره میشه براتون کاری کرد .
شما باید یه شکایت علیه کسایی که این کار رو انجام دادن بنویسید وبعد اقدام کنید.
رفتم خونه وشروع کردم به دادوبیداد وباباومامان رو گرفتم به باد ناسزا .
وقتی فهمیدند که ماجرا رو فهمیدم کارد میزدی خونشون در نمی اومد. گفتم اگه خودتون رفتید بچه رو برام از پرورشگاه آوردید که اوردید اگه این کار نکردید برای همتون شکایت می کنم وهمتونو میندازم زندان. من فکر می کردم شما پدر ومادر منید اما حالا فهمیدم که شما دشمن منید.
بابا ومامان حسابی زدند به انکار که اصلا همچین ماجرایی نبوده وبچه شما مرده به دنیا اومده .
به همین خاطر رفتم یه شکایت مفصل علیهشون نوشتم وتقاضای پیگیری دادم.
وقتی قرار شدکه بابا ومامان برای حضور در دادگاه حاضر بشن باورشون نمیشد که من براشون شکایت کردم. به همین خاطر منو از خونه انداختن بیرون. مثل یه خواب بود مگه میشه که پدرومادر دخترشون رو از خونه بیرون کنند ولی واقعیت داشت.چندشب توی حرم یه امامزاده خوابیدم که خادم امامزاده شاکی شد مجبور شدم که بیام جمکران .صبحها می رفتم پیگیری کار دادگاه اما هنوزنتیجه ای نگرفتم .
امروز که رفتم پرورشگاه که سندی برای حرفام پیدا کنم مسئول پرورشگاه به کلی همه چیز مخصوصا آوردن بچه تو اون تاریخ رو انکار کرد. هرچی گفتم فایده ای نداشت. فهمیدم مامان وبابا طرف رو تهدید کردن یا یه پولی بهش دادن تا مسئله رو تموم کنه. دیگه نمی دونم چکار کنم .
اون شب هم که شما منو توی جمکران دیدی که گریه می کردم به این خاطر بود که دیگه از همه جا ناامید شده بودم ."
وقتی حرفاش تموم شد انگار آب سردی روی من ریختن. باور کردنی نبود. مگه میشه یه زن اینقدر سختی بکشه واستقامت کنه. مگه میشه پدر ومادر بچشون رو به خاطر خودخواهیشون از خونه بندازن بیرون وهزار تا سوال دیگه .
ساعت سه نیمه شب بود. نوشین خانم همینطور داشت تعریف میکرد. وقتی نگاش کردم دیدم صورتش پر از اشک شده .اشکاش رو پاک کردم ودلداریش دادم .دیدم چشماش روبست وسرش رو گذاش روی زانوی من و آروم خوابید. فکرنمی کردم خوابش ببره اما وقتی صداش کردم و دیدم که خوابه بیدارش نکردم .
صبح که برای نماز بیدار شد با خنده گفت: انگار دیشب من روی زانوی شما خوابم برده بود .معذرت می خوام. گفتم: نه اشکالی نداره انگار راحت خوابیدی. بالبخندی گفت: اولین باری بود که برای کسی درد دل می کردم. خیلی سبک شدم به همین خاطر بودکه خوب خوابیدم .اولین شبی بود که احساس کردم یه همدرد دارم.
این حرفارو که زد احساس کردم خدا خیلی منو دوست داشته که سر راه این خانم قرار داده .
روز بعد که میخواست بره تهرا ن منصرفش کردم وگفتم نوشین خانم حالا امروز بمون. بعدا میری. منم که تنهام .باهم یه چیزی درست می کنیم ومی خوریم .
خندید وگفت: اگه خانمت بفهمه پوستت رو میکنه. گفتم: نه اینجوریام نیست .خانمم یه مقداری از ماجرا رو میدونه.
خندید وگفت نمی خوام توهم به آتیش من بسوزی وبا خانمت دعوا کنی .گفتم اولا دعوا نمی کنیم دوما قرار نیست که خانمم همه چیز رو بدونه .
بالاخره با اصرارمن راضی شد بمونه.اون روز روز خوبی بود رفتم کبابی وسفارش غذا دادم وخلاصه اون روز خیلی خوش گذشت. تا آخر هفته نگهش داشتم. کم کم داشت مشکلاتش رو فراموش می کرد که
یادم افتاد خانمم تا دوروز دیگه ازمشهد برمیگرده .به همین خاطر به فکر افتادم که بعداز این برای مسکنش چه کنم.
وقتی فهمید خانمم داره برمیگرده انگار دوران آرامشش به هم خورده باشه گفت: خب این چند روز هم غنیمت بود. من باید برم دنبال سرنوشت خودم .گفتم : سرنوشت تو همین جاست. من باید یه کاری برات پیدا کنم. شما چه کارایی بلدی؟ گفت: خیلی کارا ، بدبختی، بیچارگی،آوارگی وخیاطی .گفتم: جدی میگی خیاطی بلدی ؟گفت: آره یه وقتایی تو فامیل کسی مثل من خیاطی نمی کرد. گفتم: خب پس بیا فردا بریم سراغ یه کارگاه خیاطی تا اونجامشغول بشی. گفت: تا خدا چی بخواد. فردا باهم رفتیم چند تا کارگاه خیاطی رو دیدیم .وقتی دیدن که خوب از کار سردر میاره. همشون غیر از یکیشون قبول کردن که بهش کاربدن.قرارشد از دوروز بعد یعنی شنبه، اون رسمابره توی یه خیاطی که نزدیک خونه مابودو مشغول بشه. اما مشکل مسکنش رو باید یه جوری حل می کردیم. گفتم: پول نقد چقدر داری؟ خندید وگفت هزار تومن از اون پولی که بهم دادی برم تهران مونده. گفتم :طلا چیزی داری؟ گفت: آره یه گردنبند خوب دارم که یادگار مادر بزرگمه. فکر می کنم یه یه میلونی می ارزه. دوتام گوشواره ودوتام انگشتر دارم.
باهم رفتیم چندتا طلا فروشی و طلاهارو قیمت کردیم. سرجمع شد یک میلیون ودویست هزار تومن. طلا فروشی ها فاکتور میخواستند ولی ما فاکتوری نداشتیم. رفتم سراغ پدر یکی از همکارام ونوشین رو معرفی کردم وگفتم که یکی از آشناهامونه .نیازبه پول داره .مجبوره طلاهاش روبفروشه. فاکتور هم نداره. گفت: مااز این کارا نمی کنیم ولی با ضمانت شما میشه یه کاری کرد. گفتم: ضمانت می کنم . خلاصه اون روز طلاها رو فروختیم ومنم سیصدوپنجاه هزار تومان ازیکی طلب داشتم وصول کردم ورفتیم دنبال خونه. باور کردنی نبود .کارا اون قدر سریع انجام میشد که خود نوشین هم می گفت: انگار دارم خواب می بینم .
روز بعدکه سراغ خونه رفتیم نوشین دومین خونه ای که دیدیم پسندید وقرارداد رو نوشتیم .
نوشین رفت توی اون خونه ساکن شد ومن هم چون فردا خانمم از مشهد می اومد رفتم خونه رو آب وجارو زدم ومنتظر موندم.
تا یه هفته درگیر دیدوبازدیدهای فامیل بودم. به همین خاطر نتونستم به نوشین سربزنم .
جمعه آخر هفته رفتم یه مقدار گوشت ومیوه خریدم ورفتم دیدن نوشین .در زدم خودش اومد در رو باز کرد. رفتیم بالا.
خیلی خوشحال بود .دایم دعا می کرد ومی گفت: تو فرشته نجات من بودی .من تا عمردارم مدیون توام .
گفتم :نه بابا اینجوریام که میگی نیست. همه چیز دست خداست.
خلاصه کلی دل وقلوه رد وبدل شد .از کارش خیلی راضی بود .میگفت که صاحبکارش گفته که اگه بمونه و دل به کاربده بیمه اش می کنه.
یه دوسه ساعتی باهم بودیم .گفتم خانمم شک میکنه که من کجا بودم به همین خاطر باید برم خیلی تشکر کردو خداحافظی کردم واومدم خونه .
هر هفته جمعه ها میرفتم سراغش و باهاش خوش وبش می کردم. البته توی هفته هم بعضی روزا تلفنی باهاش صحبت می کردم .
دوسه ماهی از این ماجرا گذشته بود که خانمم انگار شک می کنه به من وروز جمعه که از خونه اومدم بیرون منو تعقیب میکنه وچون خونه نوشین نزدیک خونه ما بود راحت منو پیدا میکنه .اون روز وقتی با نوشین خداحافظی کردم که بیام بیرون یه دفعه صدمتر اون طرف تردیدم خانمم یعنی زهرا اونجا ایستاده ومنتظر منه. دلم ریخت .با خودم گفتم نکنه آبروریزی بکنه. بعد با خودم گفتم :زهرا خیلی نجیب تر از این حرفاست .
در رو بستم واومدم طرفش گفتم: تو اینجا چکار می کنی؟ گفت: منم همین سوال رو از تو دارم. هر روز جمعه میای اینجا که چی ؟خونه کیه؟ کارت اینجا چیه؟ با خونسردی گفتم :باید برات توضیح بدم. بریم خونه تا برات بگم .
اونم قبول کرد وباهم اومدیم خونه. رفتیم اتاق بالایی و نشستیم. گفت: خب تعریف کن .
منم با صداقت تمام ماجرایی رو که برای من واون خانم اتفاق افتاده بود رو براش گفتم و این روهم گفتم که ما به خاطر اینکه به گناه نیفتیم مجبور شدیم عقد کنیم وبعد از عقد هم یه وقتایی باهم بودیم .
خانمم بعد از شنیدن ماجرا گفت من باید اون خانم رو ببینم. اگر ماجرا این باشه که تو تعریف کردی هیچ مشکلی نیست. کار بدی نکردی ولی اگه اینطور نباشه من میدونم وتو .
گفتم: باشه. من با نوشین خانم صحبت می کنم شب میریم خونش. تلفن رو برداشتم وزنگ زدم خونه نوشین وگفتم ماجرا از این قراره ما امشب میایم خونه شما برای دیدوبازدید.
شب با خانمم رفتیم خونه نوشین. نوشین خونش رو مثل دسته گل تمیزکرده بود. به خودش هم رسیده بود. لباسای خوشگلی پوشیده بود. اتفاقا اون شب زهرا یعنی خانم من هم خیلی به خودش رسیده بود. من از این کارا هیچ سر در نیاوردم .
نوشین خیلی با متانت ودر عین حال خونگرمی با زهرا برخورد کرد ومیوه وچایی آوردوشیرینی تعارف کردو بعد هم اونا باهم رفتن توی یه اتاق دیگه دوساعت منو تنها گذاشتن .
بعد دوساعت دیدم مثل دوتا خواهر باهم اومدن وباهم خداحافظی کردن .
وقتی رفتیم خونه دیدم خانمم رفت توی اتاق وبعد یه مانتو خیلی قشنگ پوشیدو اومدوگفت امیرحسین این مانتو قشنگه. گفتم: عالیه کجا بوده ؟با خنده گفت: خانم دوم حضرتعالی هدیه کرده.
منم کم نیاوردم وگفتم من خانم دیگه ای غیر از شما ندارم. ماجرای اون بنده خدا رو هم که برات گفتم
همین الان هم اگه بگی به هیچ وجه دیگه بهش سر نمیزنم .خندید وگفت نه شوخی کردم .بهش برس بنده خدا خیلی سختی کشیده. نمی خوام منم مثل پدرومادرش حالش روبگیرم .
خیالم از جانب خانمم راحت شده بود که یه مشکل دیگه به وجود اومد.
پسر شانزده ساله ام مرتضی وقتی که مامانش میخواسته که از ماجرای من سردر بیاره مسئله رو
می فهمه اما به مادرش نمیگه. یه روز که داشتم می رفتم منزل نوشین دیدم که مرتضی دویست قدم عقب تر پشت سر من داره منو تعقیب میکنه. ماجرا رو فهمیدم به همین خاطر سعی کردم راهم رو تغییر بدم وبرم یه جای دیگه ولی مرتضی چند هفته ای ماجرا رو می دونست .
تازه فهمیدم که چرا توی خونه اخلاقش بامن بد شده وگوش به حرفم نمیده بنده خدا فکر میکرد دارم به مادرش ظلم می کنم . وقتی اومدم خونه رفتم با مادرش صحبت کردم وماجرا رو براش گفتم. قرار شد که مادرش ماجرا رو براش بگه .
درهمین بین بود که برای من یه ماموریت اداری پیش اومد ومجبور شدم که برم شهرستان .
تقریبا پنج روز ماموریتم طول کشید .وقتی برگشتم خونه زنگ در رو که زدم پسرم در رو باز کرد وبا
چهره ای شاد وخوشحال اومد وسلام کرد ووسایلم رو گرفت وبرد داخل خونه .تعجب کردم اون که تازه با من چپ شده بود. رفتم توی اتاق دیدم پسرم میگه بابا مهمون داریم. گفتم :کیه؟ گفت: خاله.
با خودم گفتم لابد خاله خانمم اومده دیدنش اما وقتی پسرم گفت خاله نوشین نزدیک بود از تعجب شاخ دربیارم .
دیدم نوشین وزهرا باهم دارن خیاطی می کنن ومرتضام دایم صدا میزنه خاله وازاین حرفا .فهمیدم که زهرا با مرتضی صحبت کرده و اون رو راضی کرده.
خیلی خوشحال شدم .خانمم رفت یه لیوان شربت آوردبرام وخوش آمد گفت .
وقتی دیدم هیچ حساسیتی بین زهرا ونوشین نیست. خیلی خوشحال شدم.
الان که این ماجرا رو برای شما نقل می کنم نزدیک به یک ساله که ما بدون هیچ مشکلی زندگی میکنیم ونوشین وزهرا هم با هم خیاطی می کنندورفت وآمد دارند .
نوشین به سروسامانی رسیده وتقریبا سرمایه قابل توجهی برای خودش فراهم کرده.
اما به دلیل جا افتادن فرهنگ غلط در باره ازدواج موقت اون هنوز نتونسته بچه اش رو از پرورشگاه بگیره.


